راز سخن

شمارهٔ ۴۹۶

هرگز بکسی باز نشد چشم و لب تو

هرگز بکسی باز نشد چشم و لب تو
آه ای پسر از این همه شرم و ادب تو
ما خود ز ندامت سرانگشت گزیدیم
تا روزی دندان که باشد رطب تو
نزدیک رسم، رانی و از دور زنی تیر
دشوار بود قصه ی من در طلب تو
زنجیر شود پاره و از جای رود کوه
زینها که کشیدم من زار از سبب تو
این سوز نه از گرمی خونست فغانی
معلوم نکردیم که از چیست تب تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.