راز سخن

شمارهٔ ۴۴۴

منم دل پریشان چه در طرب گشایم

منم دل پریشان چه در طرب گشایم
چو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم
حذر از شکایت من که بود تمام آتش
ز دل شکسته آهی که بنیم شب گشایم
هوس وصال ان لب چه کنی بگفت شیرین
منم آنکه چشم موری بچنین رطب گشایم
تو میان دهی وگرنه بخیال در نگنجد
که چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم
چو بمرگم آتش او نرود ز جان شیرین
چه زبان به تلخ گفتن بعذاب تب گشایم
به غزال خویش گاهی برسم که چون فغانی
قدم رمیده از خود بره طلب گشایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.