راز سخن

شمارهٔ ۴۲۶

ز شوق آنکه خواند نامه‌ام را آنچنان شادم

ز شوق آنکه خواند نامه‌ام را آنچنان شادم
که در وقت نوشتن می‌رود نام خود از یادم
به خون دل نوشتم نامه و سویش روان کردم
بخواند یا نه باری من نیاز خود فرستادم
دلم بی‌اختیار از بخت جوید هردم آزادی
مگر از بنده یادآور جایی سرو آزادم
ز یبماری چنان گشتم که گر عمرم امان بخشد
به راهی افگنم خود را که سویت آورد بادم
به جان بندم میان شمع و از سر سوختن گیرم
به شکر آنکه در بزمت قبول خدمت افتادم
بنای صبر اگر محکم نباشد، در دل ویران
برد دور از سر کوی تو آب دیده بنیادم
دل من نامه در دست گر بگشایمش روزی
شود روشن فغانی موجب افغان و فریادم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.