راز سخن

شمارهٔ ۴۱۷

جدا زان ماهر و امشب به دل دردی عجب دارم

جدا زان ماهر و امشب به دل دردی عجب دارم
سرشک لاله‌گون و چهرهٔ زردی عجب دارم
سر من در گرو با یار و حیران مهرهٔ عقلم
ازین منصوبه مشکل جان برم، نردی عجب دارم
به مژگان می‌روم پی در پی آن ترک عاشق کش
سر آشفته در راه جوانمردی عجب دارم
شبم در باغ چندین گل شکفت از گریهٔ هجران
ببین امروز کز بهرت ره آوردی عجب دارم
ز گشت باغ می‌آیی به خاک من گلابی زن
که از آن دامن نازک بدل گردی عجب دارم
یکی بگشای هجران نامهٔ درد من و بنگر
که در وصف رخت در هر ورق فردی عجب دارم
بر آن بسیار دان خواهم که خوانم نسخهٔ دردی
فغانی تا چه درگیرد، دم سردی عجب دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.