راز سخن

شمارهٔ ۴۱۲

شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ می‌دیدم

شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ می‌دیدم
به بخت خود دل بدروز را در جنگ می‌دیدم
به ظاهر می‌نمود آن بی‌وفا دلگرمیی با من
ولی در باطنش دل سخت‌تر از سنگ می‌دیدم
به راهی با رقیبان دیدم آن بدمست را ناگه
نگفتم یک سخن با او محل چون تنگ می‌دیدم
مرا منشان به پهلوی رقیب ای شمع کز بزمت
نمی‌گشتم چنین محروم اگر این ننگ می‌دیدم
فغانی کز فغان یک دم نیاسودی چه شد یارب
که او را دوش در بزم تو بی‌آهنگ می‌دیدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.