شمارهٔ ۴۰۲
مست گشتم سر ز قید هوشیاران میبرم
مست گشتم سر ز قید هوشیاران میبرم
رخت خویش از پهلوی پرهیزگاران میبرم
چون شفق بربسته رخت خونفشان از طرف خاک
خیمهٔ همت بر اوج کوهساران میبرم
مرغ شبخیزم به گلگشت گلستان میروم
باد نوروزم پیام نوبهاران میبرم
میروم زین بزم و یاد دلنوازان میکنم
میروم زین باغ و گلبانگ هزاران میبرم
پارسایان را غم دُردیکشان عشق نیست
التجا در بزمگاه میگساران میبرم
تا بناگوش چو سیم و عارض چون لاله هست
دانهٔ دل سوی زرین گوشواران میبرم
هر سبکرو کی تواند گشت با من همشکار
من که صید از دامگاه تاجداران میبرم
از دل گرم فغانی مینویسم چند حرف
تحفههای جانگداز از بهر یاران میبرم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.