راز سخن

شمارهٔ ۳۹۲

شب آمد هرکسی را روی در کاشانه‌ای یابم

شب آمد هرکسی را روی در کاشانه‌ای یابم
من، دیوانه گردم تا کجا ویرانه‌ای یابم
منم آن ناتوان موری که نتوانم کشید آخر
به صد سرگشتی از خرمنت گردانه‌ای یابم
شب هجران که آید بر سرم از بهر دلسوزی
هم از گرد چراغ خود مگر پروانه‌ای یابم
دمی کز شوق آن لب‌های میگون گریه‌ام آید
لبالب سازم از خونابه گر پیمانه‌ای یابم
فغانی از رفیقان روی گردان شد مگر او را
به کوی دلبری یا گوشه میخانه‌ای یابم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.