راز سخن

شمارهٔ ۲۵۲

چکند دل که بدوران غمت خون نخورد

چکند دل که بدوران غمت خون نخورد
می دهد خون جگر سوخته اش چون نخورد
می خورد خون دلم غنچه ی لعل تو چنان
که بدان میل کسی باده ی گلگون نخورد
تشنه ی باده ی لعلت ز کف خضر و مسیح
دم آبی به صد افسانه و افسون نخورد
می برد مستی می عشوه ی چشمت ز سرم
ورنه در دور تو کس می زمن افزون نخورد
آتشی می رسد از منزل لیلی بشتاب
چاره یی نیست که بر خرمن مجنون نخورد
میجهد شعله ی آهی ز دلت برق صفت
دم نگهدار فغانی که بگردون نخورد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.