راز سخن

شمارهٔ ۲۴۳

از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود

از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود
غالبا از پیش لیلی نامه‌ای آورده بود
از من محروم دی چون می گذشت آن شهسوار
تن نهان در خاک و از خون دیده ام در پرده بود
دل نمی داد از کف آسان غنچه ی پیکان یار
کش به آب دیده و خون جگر پرورده بود
التفاتی کان پری شب با من دیوانه داشت
نیست آن در خاطرم کز عشق هوشم برده بود
مستی عشق فغانی شور دیگر داشت دوش
غالبا از دست آن میخواره جامی خورده بود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.