راز سخن

غزل شمارهٔ ۸۵۰

هر قصه می‌نیوشی و در گوش می‌کنی

هر قصه می‌نیوشی و در گوش می‌کنی
پیمان ما چه شد که فراموش می‌کنی؟
این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست؟
چون من در آتشم تو چرا جوش می‌کنی؟
بر دشمنان خود نپسندد کس این که تو
با دوستان بی‌تن و بی‌توش می‌کنی
در خاک و خون ز هجر تو فریاد می‌کنم
ایدون مرا ببینی و خاموش می‌کنی
همچون علم به بام برآورد نام ما
سودای آن علم که تو بر دوش می‌کنی
تا غصه‌های تست در آغوش دست من
آیا تو با که دست در آغوش می‌کنی؟
ده شیشه زهر در رگ و پی می‌کند مرا
هر جام می که با دگری نوش می‌کنی
گفتی که: اوحدی ز چه بیهوش می‌شود؟
رویش همی‌نمایی و بیهوش می‌کنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.