راز سخن

غزل شمارهٔ ۷۹۵

او شوی چو خود را تو از میانه بر گیری

او شوی چو خود را تو از میانه بر گیری
در بها بیفزایی، تا بهانه بر گیری
سنگ و شانه‌ای باید تا ز پا و سر گویی
پا و سر چو گم گردد سنگ و شانه برگیری
گر مقیم درگاهی خاک شو، که در ساعت
گردنت زند گر سر ز آستانه برگیری
دام شرک را دانه جز تو کس نمی‌بینم
گر ز دام در خوفی دم ز دانه برگیری
در سلوک این منهج گر به صدق می‌کوشی
تا ز راه دربندی دل ز خانه برگیری
گر چوما نه بی‌برگی ساغری بیاشامی
هم چمان برون آیی، هم چمانه برگیری
اوحدی، خطا باشد قول جز درین پرده
گر صواب می‌جویی این ترانه برگیری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.