غزل شمارهٔ ۷۱۳
ای ز زلفت عقل در دام آمده
ای ز زلفت عقل در دام آمده
نرگست با فتنه همنام آمده
نازکست اندام سیمینت چو گل
ای سرا پایت به اندام آمده
گِردِ صبح صادق رخسار تو
چین زلفت پردهٔ شام آمده
دیگ سودای ترا دل در دماغ
پخته بسیاری، ولی خام آمده
در حساب بوسه امید مرا
بر دهانت مبلغی وام آمده
گوش ما را از لبت چشم دعا
بوده، لیکن جمله دشنام آمده
از تمنای لب میگون تو
اوحدی را سنگ بر جام آمده
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.