راز سخن

غزل شمارهٔ ۶۲۱

تا ندانی ز جسم و جان مردن

تا ندانی ز جسم و جان مردن
پیش آن رخ کجا توان مردن؟
عاشقی چیست؟ زنده بودن فاش
وآنگه از عشق او نهان مردن
از برون جهان نشاید مرد
در جهان باید از جهان مردن
هیچ دانی حیات باقی چیست؟
پیش آن خاک آستان مردن
اهل یاریست، یار، در غم او
سهل کاریست هر زمان مردن
بوسه‌ای زان دهن بخواهم خواست
که نشاید به رایگان مردن
اوحدی، دل به دیگری مسپار
تا نباید چو دیگران مردن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.