راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۵۹

زهی! شب نسخه‌ای از زلف و خالت

زهی! شب نسخه‌ای از زلف و خالت
تراز کسوت خوبی جمالت
حروف نقش چین را نسخه کرده
مسلسل گشتن زلف چو دالت
به نام ایزد، چه فرخ فالم امروز!
که دیدم طلعت فرخنده فالت
اگر بودی مرا در دست مالی
نمی‌بودم بدین سان پایمالت
بسی گندم نمایی می کنی، لیک
نشاید شد بدین‌ها در جوالت
تو می‌گوئی که که: من ما هم، ولیکن
من مسکین ندیدم جز بسالت
نگشتی اوحدی همچون خیالی
اگر در خواب می‌دیدی خیالت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.