راز سخن

شمارهٔ ۸

کسی که سر بدر آرد ز روزن هستی

کسی که سر بدر آرد ز روزن هستی
نگاه کن بدو نیکش که هر دو موجودست
گر آفتاب سعات برو نظر نظر دارد
همیشه همدم اقبال و بخت مسعودست
وگر ز پرتو خورشید بخت شد محروم
چو سایه تا بابد تیره روز و مردودست
مکوش بیهده راضی بقسمت خود باش
که قسمت ازلی هر چه شد همان بودست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.