شمارهٔ ۱۳۸۸
چو به تیغ کین ز خشمم بسر رکاب آیی
چو به تیغ کین ز خشمم بسر رکاب آیی
بخدا که پیش چشمم به از آفتاب آیی
همه دم چو برق تازی بسرم چه گرمیست این
که بقتل بیگناهی بچنین شتاب آیی
ز سرشک از آن کنارم همه دم پر آب باشد
که تو نوغزال گاهی بکنار آب آیی
تو که گنج حسن و نازی چه شود اگر زمانی
بزکوه حسن و خوبی سوی این خراب آیی
من مفلس گدا را بخیال هم نگنجد
که درآیی از درمن مگرم بخواب آیی
طمع ایحریف کم کن ببتان که مست نازند
مگر آنکه سوی ایشان بدلی کباب آیی
سر کوی دوست اهلی ز شماره شهیدان
نه قیامتست آنجا که تو در حساب آیی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.