راز سخن

شمارهٔ ۱۳۷۶

تو گر بخاک شهیدان گذار باز آری

تو گر بخاک شهیدان گذار باز آری
هزار گمشده را زان دیار باز آری
مرا چو سبزه پژمرده ایسحاب کرم
چه شد برحمت خود گر بکار باز آری
ز هجر روی تو جان بیقرار شد بازآی
مگر که جان مرا با قرار باز آری
هر آهوییکه شکارت نشد ز حسرت سوخت
در آن هوس که تورو در شکار باز آری
بروزگار جوانی و کام دل ای پیر
کجا رسی مگر آن روزگار باز آری
جهان بهار و خزانش بسیست لیک تو کی
خزان پیری خود را بهار باز آری
غبار دل ببری پیش گلرخان چون باد
که گر غبار بری هم غبار باز آری
چو سرو ناز تو اهلی کنار کرد از تو
بآب دیده کیش در کنار باز آری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.