شمارهٔ ۱۳۶۲
از خون دیدها شد کوی تو لالهزاری
از خون دیدها شد کوی تو لالهزاری
بس دیده خاک ره شد کو چشم اعتباری
از جلوههای امکان چندان که نقش بستم
صورت نبست در دل شکل تو گلعذاری
آیینه جمالت هر چند سوخت جانم
هرگر مباد او را بر دل ز من غباری
شادم که رشته جان، شد دام صحبت تو
کی بهتر از تو افتد در دام من شکاری
هر چند بار جورت جان سوخت عاشقان را
گر بر کسست ناخوش ما را خوشست باری
خلق از هوای عالم در دست باد دارند
خوش وقت آنکه دارد در دست زلف یاری
اهلی ز سنگ خوبان کنج لحد حصارست
آسوده شو که نبود زین خوبتر حصاری
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.