شمارهٔ ۱۳۳۷
خواهم شبی بیایی و مهمان من شوی
خواهم شبی بیایی و مهمان من شوی
تا حال من ببینی و حیران من شوی
بیگانگی مکن که دل و جان خویشتن
زان داده ام ترا که دل و جان من شوی
ایگنج حسن و ناز دل من خراب تست
باشد که آگه از دل ویران من شوی
چون من بریدم از همه گشتم از آن تو
دارم امید آنکه تو هم زان من شوی
جایی که جا بدیده اهلی نمی کنی
راضی کجا بکلبه احزان من شوی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.