شمارهٔ ۱۲۸۲
عالمی را تو به شوخی دل و جان سوختهای
عالمی را تو به شوخی دل و جان سوختهای
ای پسر این همه شوخی ز که آموختهای
با دل زار مرا باز بسوزی بچه رنگ
که چو گل چهره به صد رنگ بر افروختهای
چشم من چون نگرد بیتو جمال دگران
که از آن سوزن مژگان نظرم دوختهای
همه آفاق خریدار تو زانند که تو
یوسف خود به زر ناسره بفروختهای
عاشق سوخته پروانه شد ای بلبل مست
تو چو سوسن به زبان عاشق دلسوختهای
اهلی از دانه اشکی چه غم از دل برود
با چنین خرمن غمها که تو اندوختهای
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.