شمارهٔ ۱۲۵۳
کی دل بیدردی از داغ گزندی سوخته
کی دل بیدردی از داغ گزندی سوخته
هرکجا دیدیم عشقت دردمندی سوخته
وه چه شمعست این که پیش عاشقان پروانهوار
صدهزار افتاده چندی مرده چندی سوخته
تا بود شمع ایمن از چشم بدان گرد سرش
هر نفس پروانگان مشت سپندی سوخته
میشود دودی بلند و میدمد بویی عجب
تا کجا آن شوخ جان مستمندی سوخته
آه ازین نازکپسندیهای دل کاین جان زار
هردم از نازکدلی مشکلپسندی سوخته
پیش من فرهاد و مجنون مرم آزادهاند
کم چو من دیوانهای در قید و بندی سوخته
گر زمین و آسمان دشمن شود اهلی چه باک
آه من بسیار ازین پست و بلندی سوخته
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.