راز سخن

شمارهٔ ۱۱۵۹

گر بوسه دهی زان لب خندان که دهم جان

گر بوسه دهی زان لب خندان که دهم جان
بوسم دهن تنگ تو چندان که دهم جان
ارزان بود از بوسه خرم از تو به جان لیک
هرگز ندهی بوسه‌ام ارزان که دهم جان
خضر ره من شو که درین ظلمت دوری
نزدیک شد ای چشمهٔ حیوان که دهم جان
هرچند به عیسی‌نفسی جان دهی‌ام باز
بازآ نفسی پیشتر از آن که دهم جان
بر باد دهم جان به هوای تو چو اهلی
گر باد رساند ز تو فرمان که دهم جان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.