راز سخن

شمارهٔ ۱۱۵۷

ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من

ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من
سر تا قدم بلای سیاهی برای من
با جامه سیاه که در عین شوخیی
دلجوتری ز مردمک دیده های من
چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی
بود آن نگاه کردن او خونبهای من
گر یک جفا کنی تو و من صد وفا هنوز
ارزنده جفای تو نبود وفای من
اهلی مگو که بخت شود یار عاقبت
گر کار من بیاری بختست وای من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.