راز سخن

شمارهٔ ۱۱۱۹

چو یار رخت سفر بست من چکار کنم

چو یار رخت سفر بست من چکار کنم
وداع عمر کنم یا وداع یار کنم
توییکه میروی از چشم من چنین سرمست
منم که دوری ازین چشم پرخمار کنم
تو اختیار سفر کردی از نظر رفتی
من از غم تو مگر مردن اختیار کنم
من از میانه یاران اگر کنار کنم
تو در میان دلی از تو چون کنار کنم
هنوز با منی و جان ز بیم هجران سوخت
بروز هجر چه با جان بقرار کنم
اگر بکوه بگویم غم تو شیرین لب
چو کوهکن جگر کوه را فکار کنم
ز روزگار جدایی چه پرسی ام اهلی
بروزگار شکایت ز روزگار کنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.