شمارهٔ ۱۰۷۹
ما جان ز شوق وصل تو صد باره دادهایم
ما جان ز شوق وصل تو صد باره دادهایم
قربانی توایم و بدین کار زادهایم
بر ما چو شانه تیغ زبانها کشیدهاند
تا یک گره ز سنبل زلفت گشادهایم
گر دیگران ز آتش خشمت گریختند
ما همچو شمع تا دم مردن ستادهایم
با ما چو چشم خویش تو در نقش بازیی
ما با تو همچو آینه یکلخت و سادهایم
امشب که گریه نیست به آهیم مبتلا
از آب جستهایم و در آتش فتادهایم
ای ابر لطف مرحمتی کن که غنچهوار
پژمردهایم و دل به شکفتن نهادهایم
از ذره کمتریم چو اهلی به کوی تو
لیکن به مهرت از همه عالم زیادهایم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.