راز سخن

شمارهٔ ۱۰۵۷

دیوانه عشقم دهن از خنده نبندم

دیوانه عشقم دهن از خنده نبندم
گریند بمن مردم و من برهمه خندم
داغی که مرا هست رقیب از تو مبیناد
کاین داغ جگر سوز بکافر نپسندم
گلدسته حسنی تو و من شاخ گیاهی
امید من آنست که خود را بتو بندم
من بهر تو در آتشم ایسرو تو خوشباش
پروا مکن از سوختن من که سپندم
مخمورم و درمان می تلخست طبیبان
بیمار نیم من که دهی شربت قندم
من با دل مجنون نتوانم که برآیم
پندم مده ایشیخ و منه بیهده بندم
من اهلی مجنونم و وحشی ز دو عالم
کو طرفه غزالی که درآرد به کمندم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.