راز سخن

شمارهٔ ۱۰۲۸

بصبر اگرچه بسی روزها بسر کردم

بصبر اگرچه بسی روزها بسر کردم
دگر ربودیم از دست تا نظر کردم
بیک نظر که بکردم من از پی راحت
جراحت جگر خویش تازه تر کردم
دلم بهجر تو چون آرمیده بود چرا
طپیدن دل آسوده را خبر کردم
دگر درون دلم جای میکنی هرچند
ز رشک یاری غیرت ز دل بدر کردم
چو مرغ نامه بر از شوق دیدنش اهلی
هزار بار من از خویشتن سفر کردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.