راز سخن

شمارهٔ ۹۸۰

گنجی چو تو در سینه به کونین چه کارم؟

گنجی چو تو در سینه به کونین چه کارم؟
مستغنی‌ام از هردو جهان من که تو دارم
چون ذره بر آنم که به خورشید رسم باز
در همت خو پست نِیَم گرچه غبارم
درمان دل از لعل تو جویند حریفان
من درد دل خود به خدا باز گذارم
چون بلبل اگر زار بگریم مکنم عیب
زاری ز غمت چون نکنم؟ عاشق زارم
جایی که بتان را سگِ خود می‌نشماری
انصاف دهم من چه سگم؟ در چه شمارم؟
در ملک دلم غم به جفا دست برآورد
وقت است که من هم به دعا دست بر آرم
اهلی ز کنار و بر خوبان نشوی سیر
هرچند من از خلق دو عالم به کنارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.