شمارهٔ ۹۴۵
درعشق گنهکارم اگر خاک نگردم
درعشق گنهکارم اگر خاک نگردم
تا خاک نگردم ز گنه پاک نگردم
عمرم بتماشای تو بگذشت و هنوزت
یکبار نبینم که جگر چاک نگردم
بی لعل تو گر باده خورم زهر از آن به
زان باده چه حاصل که فرحناک نگردم
در کوی تو سرکشته ببوی توام ایگل
از باد هوا چون خس و خاشاک نگردم
آندم که کنی عزم شکار ایشه خوبان
درپای سمند تو چرا خاک نگردم
ازپا ننشینم من سرگشته چو آهو
تا کشته آن حلقه فتراک نگردم
من عاشقم و کار من افغان ز غم عشق
بیهوده درین گنبد افلاک نگردم
گر من ز سر خود کنم اندیشه چو اهلی
هرگز به سر کوی تو بی با نگردم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.