شمارهٔ ۹۴۲
عاشق منم که با چو تو خونخوارهای خوشم
عاشق منم که با چو تو خونخوارهای خوشم
قطع امید کرده به نظارهای خوشم
از های و هوی مطرب و ساقی رمیدهام
با هایهای گریهٔ بیچارهای خوشم
مسکینْ من شکسته که صد زخم میخورم
وانگه به خندهای ز ستمکارهای خوشم
با آهویان گذار چو مجنون مرا که من
با همچو خود رمیده و آوارهای خوشم
اهلی دلم که پاره شد از غم چو بهر اوست
گر پارهای به تنگم از آن پارهای خوشم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.