راز سخن

شمارهٔ ۹۳۵

صد بار اگر از جور توام خون رود از دل

صد بار اگر از جور توام خون رود از دل
از در چو درآیی همه بیرون رود از دل
بس خون دلی بایدم از دیده فرو ریخت
تا آرزوی آن لب میگون رود از دل
لیلی همه در خنده و بازی است چه داند
کز گریه چها بر سر مجنون رود از دل
گفتی که برون کن غم من از دل و خوشباش
آه این سخن سخت مرا چون رود از دل
اهلی مدم افسون که دوا لعل حبیب است
کی درد و غم عشق به افسون رود از دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.