راز سخن

شمارهٔ ۸۹۱

میرم بدان تغافل و پروا نکردنش

میرم بدان تغافل و پروا نکردنش
وان خشم و ناز و چشم ببالا نکردنش
فریاد از آن نشستن و برخاستن بناز
و آن سرکشی و بند قبا وا نکردنش
پیداست از کرشمه عاشق گداز او
میل نگاه کردن و عمدا نکردنش
ای من سگ رمیدگی نو غزال تو
کز زیرکی است پیش کسی جا نکردنش
اهلی مگو که کشت مرا تیغ مدعی
مارا بکشت درد تماشا نکردنش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.