راز سخن

شمارهٔ ۸۶۸

گو جام جم مباش، سفال شراب بس

گو جام جم مباش، سفال شراب بس
لب تشنه را ز هر دو جهان یکدم آب بس
حرف محبت است مراد از جهان رقم
یک نکته فهم گر کنی از صد کتاب بس
ای آفتاب حسن نگاهی مرا بس است
در کار ذره یک نظر از آفتاب بس
در جان من نشین و بچشم کسان مرو
ای گنج حسن جای تو جان خراب بس
کنجی و ساقیی و شرابی و همدمی
از نسخه زمانه همین انتخاب بس
بودم ز شمع خویش چو پروانه مضطرب
آتش بمن فکند چه گفت اضطراب بس
وصلت کجا و دیده بیدار از کجا
اهلی اگر خیال تو بیند بخواب بس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.