شمارهٔ ۸۵۸
فریاد که یار میرود باز
فریاد که یار میرود باز
جانم ز فرار میرود باز
هرکس که نباخت سر به کویش
آنجا به چه کار میرود باز
تنها نه رقیب شد به نخجیر
بیسگ به شکار میرود باز
سر پیش سگش نکرد کاری
کار از دل زار میرود باز
گل پیش بتان به خیرهچشمی
میآید و خار میرود باز
جان رفت به باد و خاک تن ماند
آن هم به غبار میرود باز
اهلی ز درش به مرگ دشمن
ماتمزدهوار میرود باز
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.