راز سخن

شمارهٔ ۸۲۸

از بهر قتل عاشق دلخسته چشم یار

از بهر قتل عاشق دلخسته چشم یار
تیغی کشیده از مژه همچون زبان مار
پاس دل است مایه هر دولتی که هست
هان ای پسر گر اهل دلی دل نگاهدار
ساقی بجرعه یی بنشان گرد هستی ام
تا از میان ما و تو برخیزد این غبار
دست بتی بگیر و بگو عالم آب بر
جامی شراب درکش و گو سیل غم ببار
اهلی چه گوشه گیر شوی هیچکاره یی
با مردم زمانه بسر بردن است کار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.