راز سخن

شمارهٔ ۷۳۰

شد سگش یار رقیب و جور با خود می‌کند

شد سگش یار رقیب و جور با خود می‌کند
با بدان هر کو نکویی می‌کند بد می‌کند
سرو من در باغ و نگشاید در من باغبان
باغبان هم ناز بر من زان سهی‌قد می‌کند
در بیابان عدم سر می‌نهم دیوانه‌وار
زلف چون زنجیر او بازم مقید می‌کند
می زدن کی از سفال آن سگ کو حد ماست
ما چه سگ باشیم او خود لطف بی‌حد می‌کند
سر بنه بر آستان او به امید قبول
گر قبولت می‌کند اهلی و گر رد می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.