راز سخن

شمارهٔ ۵۹۷

شانه می‌خواهم که دم زان کاکل پُرخم زند

شانه می‌خواهم که دم زان کاکل پُرخم زند
پر زبان تیزست ترسم عالمی بر هم زند
چیست دانی نسبت آب خضر با لعل تو
مرده‌ای کز روح‌بخشی با مسیحا دم زند
هرکه چون پروانه پیش شمع رویش جان نباخت
بهتر آن باشد که لاف عشقبازی کم زند
آتش عشقت نگیرد در رقیب سگ‌صفت
زان که این برق بلا در خرمن آدم زند
من به غم شادم چو اهلی گو دلم خرم مباش
نیست عاشق هرکه او لاف از دل خرم زند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.