شمارهٔ ۵۳۱
صیدِ آن شوخم که هرگه بزم عشرت مینهد
صیدِ آن شوخم که هرگه بزم عشرت مینهد
زلف بر رخ میگشاید دام صحبت مینهد
آفتاب من که میل کس ندارد ذرهای
گرم مهری گر نماید داغ حسرت مینهد
بر خسان گل میفشاند از گلستانش صبا
دره اهل محبت خار محنت مینهد
پا به چشمم کی نهد با این همه خار مژه
او که بر برگ گل تر پا به زحمت مینهد
بار عشق او که کس را برگ کاهی تاب نیست
مینهد بر جان من صد کوه و منت مینهد
گر چو شمع آن ماهرویم داغِ پیشانی کشد
داغ جورش بر سر من تاج عزت مینهد
هرکجا اهلی نشان پای او بر خاک یافت
سر به جای پایش از روی محبت مینهد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.