راز سخن

شمارهٔ ۴۵۹

تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کرد

تو آفتابی و شوق تو ناتوانم کرد
نمیرسد بتو دستم چه میتوانم کرد
چه همت است ز جانبخشی فلک بر من
که چون تو آفت (جانرا) بلای جانم کرد
ز نرگس تو چگویم که تا سخن کردم
بعشوه کرد نگاهی که از زبانم کرد
ز شوق کعبه مقصود اینقدر رفتم
که خار باد بهاری در استخوانم کرد
اگرچه ریخت فلک خونم از سخن اهلی
خوشم که بر در او خاک آستانم کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.