راز سخن

شمارهٔ ۴۳۴

نامهٔ شوق ترا تا به کبوتر ندهند

نامهٔ شوق ترا تا به کبوتر ندهند
مرغ را ره به سر کوی تو دلبر ندهند
گر به جنت سوی مستان نگری با همه چشم
زهر چشم تو به صد شربت کوثر ندهند
سرو قدان جهان نخل مرادند ولی
به جز از سنگ ستم میوهٔ دیگر ندهند
یارب این تازه نهالان ز کدامین چمنند
که خورند از دل ما آب و به ما بر ندهند
قیمت وصل بتان گرچه بود جان اهلی
جان دهم گر بدهندم چه کنم گر ندهند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.