راز سخن

شمارهٔ ۴۳۱

لعلت بخنده هرچه دلم از تو خواست کرد

لعلت بخنده هرچه دلم از تو خواست کرد
صد وعده دروغ بیک خنده راست کرد
مقصود ما هلک شدن بود غایتش
عشق تو آنچه غایت مقصود ماست کرد
برقی ز آفتاب رخت درچمن فتاد
بازار گل چو خرمن مه روبکاست کرد
دیدی که چشم مست تو چون خواست قتل ما
نگذاشت جای آشتی و هرچه خواست کرد
باور مکن که چرخ جفا کار کج نهاد
کاری چنانکه خاطر ما خواست راست کرد
اهلی برید دل ز طمع ای شکر لبان
از جان گذشت و آنچه مراد شماست کرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.