راز سخن

شمارهٔ ۳۷۳

نه عاشق است که واله بر وی چون مه تست

نه عاشق است که واله بر وی چون مه تست
که مرده متحرک چو سایه همره تست
طبیب من بتغافل نپرسی احوالم
وگرنه حال که فوت از ضمیر آگه تست
برون خرام و برحمت ز خاک ره برگیر
سر سپهر که بر آستان خرگه تست
بر آستان تو تنها سر بتان نبود
که تکیه گاه مه و مهر خشت درگه تست
بدیر و صومعه ایدل کسی ندارد خواب
ز بسکه شب همه شب ذکر الله الله تست
تو کی رسی بته کار جام می ای عقل
برو که درد سر ما ز فکر بی ته تست
امید وصل ببر اهلی از قد آن سرو
که مرد بخت بلندش نه دست کوته تست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.