راز سخن

شمارهٔ ۳۵۹

مرا چو شبنم از آن مایه حیات کم است

مرا چو شبنم از آن مایه حیات کم است
که آفتاب مرا با من التفات کم است
چرا چو آب حیات از لبم نبخشی جان
مگر دهان تو از چشمه حیات کم است
زکوه میوه خوبی چو جستم از دهنت
لب تو گفت که این میوه را زکوه کم است
بخنده شکر لعلت نبات را بشکست
بدین حلاوت لب کوزه نبات کم است
بحسن و خلق و وفا چون تو آدمی نبود
نه آدمی که ملک هم بدین صفات کم است
خلاصی من پیر از غم جوانان نیست
ز دام عشق نکویان ره نجات کم است
ثبات مهر چه جویی ز گلرخان اهلی
برو که نوگل این باغ را ثبات کم است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.