راز سخن

شمارهٔ ۳۴۷

تن عاشق همای لامکان است

تن عاشق همای لامکان است
تو پنداری ک مشتی استخوان است
از آن هر موی ما ماری است بر تن
که با هر موی ما گنجی نهان است
بهار عمر دریاب از صبوحی
که تا خورشید سربرزد خزان است
در آتش گر بود پروانه با شمع
بر او آتش بهشت جاودان است
بصورت از ملک بگذشت اهلی
بمعنی خود سگ این آستان است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.