شمارهٔ ۲۵۵
حیاتی با رخ خوی کرده اوست
حیاتی با رخ خوی کرده اوست
که صد خضر و مسیحا مرده اوست
من از بالای او دارم شکایت
که در عالم بلا آورده اوست
چراغ زاهد از عشق ار نیفروخت
نه از عشق از دل افسرده اوست
بر افکن پرده ای باد از رخ گل
که گنج حسن زیر پرده اوست
سگش را گر شوم قربان چه منت
که مغز استخوان پرورده اوست
چو بی آزار نتوان در جهان زیست
خوشا دلخسته یی کازرده اوست
رقیب از خون دل پی برد آخر
که اهلی صید پیکان خورده اوست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.