راز سخن

شمارهٔ ۲۴۳

خونم به جور تیغ تو در گردن خودست

خونم به جور تیغ تو در گردن خودست
هر کس با تو دوست بود دشمن خودست
مستانه سرو ناز تو ره میرود مگر
سرمست جلوه ای خرامیدن خودست
خار ره تو هر که بسوزن کشد ز پا
همچون مسیح خار رهش سوزن خودست
جز تیغ دوست کیست که فریادرس شود
ما را که کار دل همه در گردن خودست
هرگز نظر به خرمن عالم نمی کند
اهلی که خوشه چینی اش از خرمن خودست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.