راز سخن

شمارهٔ ۱۹۲

مرا که جان پی قربان شدن بود پیشت

مرا که جان پی قربان شدن بود پیشت
تو خواهی ام کش و خواهی رقیب بد کیشت
ترا بشاهی حسن آن بزرگی از بختست
که آفتاب کم از ذره یی بود پیشت
جراحت دل من تازه تر شد از نمکت
اگر چه گرم کنی مرهم دل ریشت
ز مومیایی شمع وصال رحمی کن
به دلشکستگی عاشقان درویشت
به ذوق مستی عشق آن زمان رسی ای دل
که طعم نوش دهد نشتر بد اندیشت
بدان دو آهوی مجنون شکار او اهلی
مکن نگاه که بیگانه سازد از خویشت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.