شمارهٔ ۱۲۴
ما گرچه گداییم وفا در خور ما نیست
ما گرچه گداییم وفا در خور ما نیست
حیف است که یاری چو ترا هیچ وفا نیست
صاف می عشرت همه را داد وصالت
چون دور من آمد بجز از درد جفا نیست
هرچند به خشمی مکشم تیر خود از دل
بگذار که آزار دل خسته روا نیست
عمرم همه در تیرگی هجر به سر رفت
داد از شب هجر تو مگر روز جزا نیست
ذرات جهان مهر رخ خوب تو دارند
این پرتو خورشید جهان تاب کجا نیست
تنها نه ترا نیست سر کشته محنت
فتراک ترا هم سر این بی سر و پا نیست
هر سگ که درآمد به سر کوی تو جا کرد
اهلی است که تورا به سر کوی تو جانیست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.