راز سخن

شمارهٔ ۷۳

نیست آن در که ز گوش آمده تا دوش ترا

نیست آن در که ز گوش آمده تا دوش ترا
می چکد آب لطافت زبنا گوش ترا
یک نگاه از رخ زیبات مرا هست طمع
دین ترا عقل ترا صبر ترا هوش ترا
آه من سوخت جهانی تو عجب سنگدلی
که نیارد نفس سوخته درجوش ترا
گرنه در خون دل خود شوی آغشته چو صید
کی سک یار کند دست در آغوش ترا
یار آنگاه کند با تو سخن از سر لطف
که ببیند ز حدیث همه خاموش ترا
گر براند زرهی از ره دیگر باز آی
که بیک ره نکند یار فراموش ترا
خرقه پوشان همه از رشک تو اهلی سوزند
که مریدند جوانان قبا پوش ترا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.