راز سخن

شمارهٔ ۵۲

چون رنجه شود خوی تو از همسری ما

چون رنجه شود خوی تو از همسری ما
محرومی ما به بود از محرمی ما
ما کم چو هلالیم و تو چون ماه تمامی
باشد که کمال تو به بیند کمی ما
ترسم که تو ای آهوی وحشی بگریزی
از ناکسی مردم و نامردمی ما
پژمردگیت هیچ مباد ای چمن حسن
کز سبزه خط تو بود خرمی ما
اهلی چه کنی شکوه که عقل همه سوزد
در حسرت دیوانگی و بی غمی ما

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.